12.8.93روز تاسوعا
سلام خانوم کوچولوی من
یکسال دیگه هم گذشت و تاسوعا و عاشورا شد و تویی که به سالگردای تولد نمیرسی و ساله 91 که باردار بودمت 5روز بعد تاسوعا بدنیا اومدی و ساله 92 هم که یکسالت نشده بود و امسالم که دوسالت نشده چقدر زود میگذره عکسای هرسال که نگاه میکنم قشنگ تفاوتارو و لحظه لحظه بزرگ شدنتو ولی اصلا دوست ندارم بزرگ شی دوست دارم برگردی به قبله یکسالگیت ولی هروقت به چشمای سیاه و معصومت و اون دستای کوچولوت که داره بزرگ میشه نگاه میکنم دلم میگیره نمیدونم چرا شاید اصلا نمیخام بزرگ شی شاید چون الان از این دنیای کثیف خبر نداری اصلا ولش کن بیا ادامه داستان خودمون بگم از امشب که کجاها رفتیم خب امروز از صبح که تو خونه عمه طیبه بودی با بابایی و ساعت 1 ظهر اومدی و کمی ناهار خوردی بردم خوابوندمت و بعدشم ما هم اومدیم خوابیدیم تا س 4.30 عصر که بیدار شدیم سه نفریمون و رفتیم یکم میوه خوردیم و کم کم آماده شدیم برای بیرون رفتن چون یکم خرید هم داشتیم س 6 زدیم از خونه بیرون و خریدامون کردیم و س 6.30 رفتیم سمت عباس العلی برای پارک ماشین و مراسم شمع زنی و حالا که رسیدیم خبری نبود بجز 6.7تا ماشین ماهم مجبور شدیم یه 45 دقیقه ای بشینیم توی ماشین تا س 7.15که یکم شلوغ شد و دیگه مردم کم کم اومدن ما هم رفتیم اول یکم گشتیم و رسیدیم به عباس العلی و اونجا شمع خریدیم و روشن کردیم امسال خودت برای خودت شمع روشن کردی و خیلی خوشحال بودم و بعد از ائنجا زدیم توی کوچه پس کوچه های باریک و تاریک که خیلی شلوغم بود و چقدرم خوردنی میدادن و ماهم کیک فنجونی و نخود خوردیم و اومدیم توی خیابون ششم بهمن شمع روشن کردیم و بعد رفتیم سمت ماشین یکم استراحت کنیم و دوباره بریم و بعد تصمیم عوض شد گفتیم بیایم خونه با موتور بریم جاهای دیگرم بگردیم که تا رسیدیم دم در خونه کلا پشیمون شدیم و این شد اومدیم خونه
اینم عکسا




اینم روز عاشورا



12.8.93روز تاسوعا
